افکار یک مهاجر به کانادا

سلام سلام

عادی

رفتم به سطح Intermdiate

یالاخره یه گام به جلو است نه ؟ اوضاع اقتصادی کاسبی ما خیلی وخیم هستش شما چه طور؟

   + امیر ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

محض آپ

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود.....

 

 


که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

پس نتیجه میگیرم که حتی خدمت کاران هم باید سطح سواد لیسانس داشته باشند چه برسد به من !!!


   + امیر ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

برنارد شاو

روزی روزگاری نویسنده جوانی از جرج برناررد شاو پرسید:

 استاد . . . شما برای چه می نویسید  ؟

استاد  . . . جواب داد :

برای یک لقمه نان 

نویسنده جوان  بهش برخورد سپس روی به استاد کرد وگفت :

 متاسفم برخلاف شما . . . . ما برای فرهنگ می نویسیم

استاد ( برنارد شاو)  گفت:

عیبی نداره پسرم . . . هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم

منبع محفوض

   + امیر ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٩
    پيام هاي ديگران ()

مشاهیر شهر ما

ر روایات آورده‌اند که مشهورترین فردی که تا کنون وینیپگ به خود دیده است کسی نیست جز ابوطاهر کاووس بن بوجرمانی کیوندی مقلب به شیخ طاهر. گویند شیخ طاهر از سال 645 تا 712 بزیست و از خود آثار مادی و معنوی بسیاری بجای گذاشت. شیخ به سال 645 در کیوند از روستا‌های شهرستان جیرفت از توابع استان کرمان در خانواده‌ای فرهیخته و بزرگ دیده به جهان گشود. وی از سمت پدری به لطفعلی میرزا، اصطبل‌دار مسعود غزنوی می‌رسید و در توصیف خانواده مادری وی همین بس که پدر پدربزرگ مادر ابوطاهر با پسر کدخدای ده با هم به مکتب می‌رفتند.

شیخ دوران کودکی خود را در کیوند گذراند. وی از همان دوران کودکی نبوغ فراوان داشت و چنانچه روایت کرده‌اند در 4 سالگی به راه رفتن افتاد و در 5 سالگی می‌گفت "بابا". مادر شیخ گوید بچه‌ام خیلی باهوشه.

شیخ کودکی و نوجوانی خود را در کیوند گذراند و از محضر اساتید بزرگی چون میرزا حبیب میردامادی، سلطان طیب ملکی و حشمت کاشانی بهره برد. چون شیخ درس به پایان رسانید مصادف شد با حمله مغول به ایران و شیخ بیش از 6 ماه فرصت نداشت و بعد از آن در ارتش شاهنشاهی به سربازی گرفته می‌شد. لذا شیخ عزم ادامه تحصیل گرفت و از بین کلیه دانشگاه‌ها دانشگاه منی‌توبا را برگزید. جریان انتخاب دانشگاه منی‌توبا از این قرار بود که شیخ چون برای فرار از سربازی از ایران خارج شد راه روسیه و سیبری در پیش گرفت و از آنجا به انتهای سیبری رفت. وقتی شیخ به آن محل رسید زمستان بود و وی از تنگه یخ‌زده برینگ گذشت و پس از عبور از آلاسکا به سمت جنوب آمد و ونکوور را یافت. آنجا را شهری بارانی و خیس یافت با مردمی به دین انجیل. رطوبت رسانای نجاست است و شیخ را تاب تحمل نجاست نبود. ابوطاهر راه کوه‌های راکی در پیش گرفت و پس از در نوردیدن آن به منطقه‌ای صاف رسید. آنقدر صاف که اگر آبی بر زمین می‌ریختی ساکن می‌ماند و به هیچ سمت حرکت نمی‌کرد. در این دیار صاف شیخ شهری با رودخانه‌ای در وسط آن یافت. شهر را هوایی بسیار خوش بود و سبزه فراوان. دوستان شیخ که به ورزش باستانی فوتبال علاقه داشتند این شهر را به زمین فوتبالی بزرگ تشبیه کردند که در آن بنایی چند احداث شده‌است. شیخ را شهر خوش آمد و ماند. چون پاییز برسید هوا سرد شد و به منفی 40 رسید. شیخ راه‌های برگشت را بر خود بسته دید. چاره‌ای ندید جز ماندن و درس خواندن. ابوطاهر در دانشگاه منی‌توبا نزد اساتیدی چون: تاچیه، درکسن، سالیمن و ارمیستن تلمذ کرد و علوم بسیار فرا گرفت. از شیخ آثار بسیاری برجای مانده‌است که به برخی اشاره می‌کنیم:

اصول الطبخ المجردی فی الملک الخارجی

Surviving in -45

احسن المخلوقات مع اصغر المعلومات

اکثر البهره من امکانات المجانیه

اپلای لاقامه الدائمیه

چگونه روی برف زمین نخوریم

لاستیک‌های ماشینی که در اثر سرما گرد نبودند.

الذخیره المالی لیوم الآتی

شیخ را کرامات بسیاری بود. گویند چون بر روی برف قدم می‌گذاشت برف در زیر پای وی به نشانه خضوع پایین رفتی و رد پای شیخ روی برف بماندی. آورده‌اند روزی در ایام ماه فوریه گروهی از یاران شیخ نزد وی آمدند و عرض داشتند: یا شیخ آذوقه ما به اتمام رسیده و دیگر در خانه هیچ نمانده. قصد داشتیم به سنت‌ویتال برویم که دیدیم اتوبوس‌ها نمی‌روند چه کنیم. شیخ قدری اندیشید گفت از پی من روانه گردید. جمع از پی شیخ شد تا به رودخانه سرخ رسیدند. جمع گفت یا شیخ چه راه بود که آوردی ما را حال از این رود چگونه گذر توان کرد. شیخ گفت نهراسید و از پی من بیایید. شیخ قدم روی رودخانه گذاشت بی‌آنکه خیس شود و قوم از پی او شد تا به سنت‌ویتال رسیدند. در میانه راه چند بار شیخ بلغزید و زمین خورد. چون جمع به ساحل رسید نعره‌ها بزدند و گریبان‌ها چاک دادند. دوستی از شیخ پرسید یا شیخ تو را چه شد که چند بار لغزیدی؟ شیخ گفت چون چند بار به خود فکر کردم و مغرور شدم که زمین خوردم.

درس شیخ به پایان رسید و نتوانست کار پیدا کند. شیخ نزدیک بود به بیرون از کانادا فرو هشته شود. با دوستان مشورت کرد و آنها ازدواج با یک بانوی کانادایی را پیشنهاد دادند تا اقامت خود را بگیرد. شیخ را پیشنهاد سخت آمد و ابرو در هم کشید. ولی چاره‌ای نداشت. چون شیخ فردی معتقد بود به دنبال دختری پوشیده گشت و پس از مدت زمانی وی را یافت و با وی ازدواج نمود. چون 6 ماه از ازدواج شیخ گذشت و تابستان فرا رسید شیخ یافت آنچه نمی‌بایست می‌یافت. آری آن زن پوشیده در زمستان به زنی نیمه عریان بدل شده بود و شیخ را راهی جز تحمل این وضعیت نبود. روزی زن شیخ به وی شکایت آورد که یا شیخ این چه ردا و ریشی است که تو داری. زنان همسایه مرا مسخره می‌کنند یا از فردا ریش‌ و موهای پای خود را زده و با تی‌شرت و شلوارک در منظر عمومی ظاهر می‌شوی یا تو را طلاق گفته شوهری خوش‌تیپ اختیار می‌کنم.

و پس از آن شیخ در کنار همسر کانادایی خود سال‌ها بزیست.

برگرفته از ...

   + امیر ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
    پيام هاي ديگران ()

محرم

احساس بیهوه بودن بهم دست داده یه کم تو خودم هستم راستش شدیدا از آینده ترس دارم !

دانلود نوحه

   + امیر ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

خنده

 اگه خواستی یکمی بخندی کلیک کن

   + امیر ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

رسیدم

سلام دوستان عید سعید غدیر خم برتمامی شما شیعیان مبارک باد

امروز صبح رسیدم تهران جای همگی خالی عجب صفایی داشت ایوان طلای نجف  گنبد طلای کاظمین  ضریح زیبای العباس صحن مطهر امام حسین علیهماالسلام  .

اولش که داشتم می رفتم کلی دلواپسی داشتم ولی بعدش که راه افتادیم آرام شدم واقعا فکر نمی کردم اینقدر این سفر به این خوبی و خوشی به پایان برسه .

اولین چیزی که وارد عراق می شه جلب توجه می کنه فقر و عقب ماندگی مردم است که یه چیزی شبیهه دهات ها ما در ١٠-٢٠ سال قبله بعدش یک عالمه حسینه درحال ساخت می بینی که از تعداد آنها شگقت زده می شه حضور نیروهای نظامی انتظامی عراقی بسیار پرنگ بود فقط یه بارآمریکایی دیدم اونهم اول مرزعراق ایران که اونم منو بردن برای عکس گفتن انگشت نگاری مسئولش یه زن سیاه پوست بود. عراقی ها به نظر من مردمان مهربان خوبی هستند قیمت اکثر اجناس به طور کاملا محسوسی پایین است و بازار ها بسیار شلوغ بود بازار خوراکیها بسیار بسیار پررونق بود وضعیت (فندوق ها ) هتل ها کمی پایین تراز متوسط بود چیزی تومایه های  مهمانسراهای ایران همه جارو گرد خاک فراگرفته بود.

سعی کنید دربدو ورود ریال خود را به عراقی تبدیل کنید خیلی جاها به نفع شما می شود مثال روی چیزی نوشته ۵٠٠٠ که اگه عراقی بدید چیزی حدود ۴٣٠٠ تومن ما می شه اگه به ریال ما بدید ٧٠٠ تا از کف دادید کلا توصیه می کنم حتما برید کربلا معلوم نیست بازم این راه باز بمونه فعلا امنیت وجود داره برید سعی کنید خرید خود را درکربلا انجام بدید هم تنوع جنس زیاده هم قیمت ها کمی پایین تراست من که خریدها مو رفتم از یه بوتیک کردم چند تا چنس تاپ ترکیه ای خریدم  به جای اونکه برم اجانس کم کیفیت چینی بخرم که هم بارم سبکتر شد هم چشم گیر شد ...

سوالی داشتید بپرسید فعال چیز زیاد به نظرم نمی رسه ... راستی سرما خوردم شدید

 

   + امیر ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

 

وای چقد دلهره  و چه کنم چه کنم دارم برای این سفر‌‌ ٨ روزه !!!   نمی دونم چیی ببرم چی نبرم آیا برداشتم آیا برنداشتم ...

خدا قوت بدهد به مهاجران به کانادا‌‌ بنده خدا ها می خواهند برای چندی طولانی سفرکنند اونا چه می کشند خدا !!!!

 فردا ساعت ٩ صبح رفتنی هستم  سعی می کنم یه سری عکس از این سفرم بگیرم بزارم توسایت  دوستان حلالیت می طلبم و دعا گوی همه شما دوستان عزیز هستم

   + امیر ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٤
    پيام هاي ديگران ()